رضا قلى خان ( هدايت )
789
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كنايه از هلال ماه نو است داغ بلندان كنايه از نشانى كه در پيشانى از كثرت بر ره بسيار بهم رسد داغ كازران كنايه از نشانيست كه از بلاد در كنار پارچه كنند و بشستن دهند تا غلط نشود داغ شدن كنايه از سه چيز است اول كنايه از عيبدار شدنست دويم كنايه از شهرت يافتن باشد سيم كنايه از كهنه شدن بود و از اينست كه كهنه را داغينه كويند دامن باغى كرفتن و كوشه باغى كرفتن كنايه از خلوت كرفتن و كوشهنشينى و عيش و عشرت دامن بدندان كرفتن و دامن بدندان كردن كنايه از عجز و فروتنى است و در فرهنكها بمعنى تيز كريختن مرقوم است چنان كه امير خسرو كفته دلش را خار غم در دامن آويخت * خرد دامن بدندان كرد و بكريخت شيخ سعدى كفته بغالبتر از خود مينداز تير * چو افتاد دامن بدندان مكير حكيم سوزنى كفته او سركران ما كرد نان من پيش او بر سر زمان * دلها دوان دندانكنان دامن بدندان ديدهام دامن برفشاندن كنايه از ترك نمودن باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته جانفشان در اذرّى و راهكوب و مرد باش * تا شوى باقى چو دامن برفشانى زين و من دامن خشك كنايه از دو چيز است اول كنايه از دامن خاليست دويم كنايه از صلاح باشد دامن خورشيد كنايه از دو چيز است اول كنايه از آسمان چهارم باشد دويم كنايه از روشنى خورشيد بود دامن در پاى افتادن كنايه از كريختن از روى اضطراب و اضطرار باشد دامن كشيدن كنايه از اجتناب نمودن و اعراض كردن بود از چيزى دامنكير كنايه از مدعى باشد دانه چيدن كنايه از دو چيز است اول كنايه از سجده كردن باشد دويم كنايه از كدائى نمودن بود دانه كردن كنايه از پراكنده و پريشان كردن باشد داونيافتن كنايه از نانشستن نقش بمراد باشد چنان كه ظهورى كفته هجاّم نبرد عيش و خم داو نيافت * در عرصه غم به غير غم داو نيافت داغ تو اكر چه نقش بسيار نشاند * تا درد دلم نكرد كم داو نيافت دختر آفتاب كنايه از شراب انكورست و آن را دختر زر نيز كويند چنان كه حكيم خاقانى كفته دختر آفتاب ده در تتق سپهر كون * كشته بزهره فلك حامله هم بدخترى دختر خم كنايه از شراب است دختر زر كنايه از دو چيز است اول كنايه از شراب انكورى بود چنان كه خواجه حافظ كفته دوستان دختر زر توبه ز مستورى كرد * شد بر محتسب و كار بدستورى كرد دويم كنايه از انكور است حكيم انورى كفته دختر زر كه تو بر طارم تاكش ديدى * مدتى شد كه بر آونك سرش در كتب است دختر روزكار كنايه از حوادث است دخمه زندانيان كنايه از زمين است دخمه فيروزه كنايه از آسمانست در آب فروشدن كنايه از نابود شدن و معدوم كرديدن بود چنان كه خواجه عميد لومكى كفته زهى حيدر دلى كز روى مردى * به آب اندر فرو شد نام رستم درازدستى كردن كنايه از ستم كردن و غارت نمودن و تسلّط كامل داشتن بود چنان كه شيخ نظامى كفته پاى سخن را كه درازست دست * سنك سراپرده او سر شكست دراز شمشير كنايه از تيغزن چست و چالاكست درازكار كنايه از شخصى بود كه مرتكب كارهائى شود زياده بر مرتبه خود و متكلم بسخنان لاف و كزاف كردد چنان كه رضى الدّين كفته دراز كار بود كر بكسوت كملى * بتاج و تخت كند ميل راى پيرو كدا در آستين كردن كنايه از تصرف كردن و ملك خود دانستن باشد درافتادن كنايه از خصومت و نزاع كردن باشد در انكشت آوردن كنايه از حساب كردن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته جواهر نه چندانكه او را دبير * بيارد در انكشت يا در ضمير در بار كمان رفتن كنايه از درآمدن بود بكشيدن كمان چنان كه هاتفى كفته چو دربار چاچى كمان رفت شاه * تو كوئى كه در برج قوس است ماه در پاى افكندن كنايه از اهمال و تعطيل كردنست در پاى پيل انداختن كنايه از رنج و مشقت كشيدن باشد در پر سيمرغ وطن ساختن كنايه از معدوم شدن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته داد درين دور پر انداخته است * در پر سيمرغ وطن ساخته است در پس زانو نشستن كنايه از تفكر و مراقبه بود در پشم شدن پنهان داشتن و پوشيدن چيزى درج تنك و درج در كنايه از دهان معشوقست در جوال شدن كنايه از فريب و دغا خوردن باشد چنان كه انورى كفته وين طرفه كه آزموده صد بار ترا * هم باز بعشوه در جوال تو شدم در خر كمان كشيدن كنايه از محنت و كرفتارى بود كه نجات از آن بصعوبت باشد در خود كريختن كنايه